
پس از عمری ندانستم دلی نا مهربان داری
وروزی هم غرورم را به دست باد بسپاری
تو میگفتی سحر با شانه ی خورشید می آیی
و دستی از دعای تو کند شاید مرا یاری
تو خواهی دید پرواز کبوتر های چشمم را
شبی بر پله های آسمان گر پای بگذاری
رها کی می کند یادت مرا در خواب و بیداری
ساعت 18:19 نويسنده آرشام
|