یه خبر جالب
پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387
در اقدامي عجيب يك دختر هندي با يك سگ خياباني ازدواج كرد
مراسم ازدواج دختر ٧ ساله در هند با يك سگ خياباني براي از بين بردن ارواح شيطاني برگزار شد.
به گزارش سرويس اجتماعي سايت خبري قدس (www.qodsdaily.com) «كرالال نيوز»، دراين مراسم ازدواج كه در يكي از روستاهاي اين كشوربرپا شد، ١٥٠ ميهمان از جمله اقوام اين دختر كه معتقدند اين مراسم خوش يمن خواهد بود، شركت كردند.
ماجرا از زماني آغاز شد كه يك دندان در قسمت فوقاني لثه پوشيا درآمد كه از نظر قبيله نشانه بديمن بودن آن بود و بزرگان قبيله ٢ راه پيش پاي او گذاشتند. پوشيا يا بايد با سگ خياباني ازدواج كند يا اين كه در زندگي منتظر اتفاقات ناگواري باشد. طي اين هفته ٩ مراسم ازدواج در اين منطقه برگزار شده است.
به گفته روستاييان اين مراسم تاثيري روي زندگي پوشيا نخواهد گذاشت و وي بدون نياز به طلاق در آينده مي تواند همسر اختيار كند.
ساعت 14:7 نويسنده آرشام
|
یه خبر جالب
پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387
در اقدامي عجيب يك دختر هندي با يك سگ خياباني ازدواج كرد
مراسم ازدواج دختر ٧ ساله در هند با يك سگ خياباني براي از بين بردن ارواح شيطاني برگزار شد.
به گزارش سرويس اجتماعي سايت خبري قدس (www.qodsdaily.com) «كرالال نيوز»، دراين مراسم ازدواج كه در يكي از روستاهاي اين كشوربرپا شد، ١٥٠ ميهمان از جمله اقوام اين دختر كه معتقدند اين مراسم خوش يمن خواهد بود، شركت كردند.
ماجرا از زماني آغاز شد كه يك دندان در قسمت فوقاني لثه پوشيا درآمد كه از نظر قبيله نشانه بديمن بودن آن بود و بزرگان قبيله ٢ راه پيش پاي او گذاشتند. پوشيا يا بايد با سگ خياباني ازدواج كند يا اين كه در زندگي منتظر اتفاقات ناگواري باشد. طي اين هفته ٩ مراسم ازدواج در اين منطقه برگزار شده است.
به گفته روستاييان اين مراسم تاثيري روي زندگي پوشيا نخواهد گذاشت و وي بدون نياز به طلاق در آينده مي تواند همسر اختيار كند.
ساعت 14:6 نويسنده آرشام
|
ده آباد کجاست
لذت هستی را کودکی با خود برد
بعد از آن آسایش خفت و در بستر مرد
همه شوقم این بود
از درخت کج همسایه هلوئی بکنم
یا که خود را از بام
روی انباشته برفی فکنم
چه سرور پاکی!
مثل بازی دردشت
مثل دیدار طلوع
مثل بوئیدن یاسی درشب
صف به صف چلچله ها
لب پاشورهء حوض
دستهء شاپرک ها
روی برگ گل سرخ
شادی بلبل مست
روی هر شاخ درخت
خنده میزد همه جا
به رخ غنچهء بخت
چه سرور پاکی!
همه دردم این بود؛
که چرا گالشم از گالش همبازی من زبرتر است
که چرا خانهء پرداخته از بالش من
اندکی از دگری خردتر است
چه غم شیرینی!
مثل بیداری شب
مثل سوزاندن عشق
مثل فریاد پدر
چه غم شیرینی!
من چه میدانستم
زندگی رنگ و ریائی دارد
من چه میدانستم،که بهار یک عشق
خالی از پول خزان می گردد.
من چه می دانستم
که به یک نَه گفتن
سیل خون از بدن شهر روان می گردد
دیگر آن غنچهء زیبای صداقت پژمرد
دیگر آن چلچله از حوض کسی آب نخورد
دل من غمگین است
به کجا باید رفت؟
به چه کس باید گفت؟
ده آباد کجاست؟
که زمینش پر بار
مردمانش هشیار
سفر ه هایش پر نان
چشمه هایش جوشان
آهوانش آزاد
باغ هایش پر آواز قناری باشد.
به کجا باید رفت
که در آن؛
صحبت از « ما» باشد
سخن از شستن غم؛
از همه دلها باشد
دلم از دوری پرواز پرستو افسرد
گلم از مردن همدردی مردم پژمرد
چه کسی می آید؟
چه کسی دست مرا می گیرد؟
که مرا تا حرم سبز خدا
خواهد برد؟
دیماه 68 کرج
ارسالی از:
عمید رضا مشایخی
ساعت 10:21 نويسنده آرشام
|
راهب و روسپی
چهارشنبه پانزدهم آبان 1387
راهبی در نزديکی معبد زندگی می کرد. در خانه رو به رويش، يک روسپی اقامت داشت. راهب که می ديد مردان زيادی به آن خانه رفت و آمد دارند، تصميم گرفت با او صحبت کند.
زن را سرزنش کرد: "تو بسيار گناهکاری. روز و شب به خدا بی احترامی می کنی.چرا دست از اين کار نمی کشی؟ چرا کمی به زندگی بعد از مرگت فکر نمی کنی؟"
زن به شدّت از گفته های راهب شرمنده شد و از صميم قلب به درگاه خدا دعا کرد و بخشايش خواست. همچنين از خدای قادر متعال خواست که راه تازه اي برای امرار معاش به او نشان دهد.
امّا راه ديگری برای امرار معاش پيدا نکرد. بعد از يک هفته گرسنگی دوباره به روسپيگری پرداخت.
امّا هر بار که بدن خود را به بيگانه اي تسليم می کرد، از درگاه خدا آمرزش می خواست.
راهب که از بی اعتنايی زن نسبت به اندرز او خشمگين شده بود، فکر کرد: "از حالا تا روز مرگ اين گناهکار می شمرم که چند مرد وارد آن خانه شده اند."
و از آن روز کار ديگری نکرد جز اينکه زندگی آن روسپی را زير نظر بگيرد. هر مردی که وارد خانه او میشد، راهب هم ريگی بر ريگ های ديگر می گذاشت.
مدّتی گذشت. راهب دوباره روسپی را صدا زد و گفت: "اين کوه سنگ را می بينی ؟ هر کدام از اين سنگ ها نماينده يکی از گناهان کبيره ايست که انجام داده اي، آن هم بعد از هشدار من. دوباره می گويم: مراقب اعمالت باش!"
زن به لرزه افتاد. فهميد گناهانش چقدر انباشته شده است. به خانه برگشت، اشک پشيمانی ريخت و دعا کرد: "پروردگارا ! کی رحمت تو مرا از اين زندگی مشقّت بار آزاد می کند؟"
خداوند دعايش را پذيرفت. همان روز، فرشته مرگ ظاهر شد و جان او را گرفت. فرشته مرگ به دستور خدا، از خيابان عبور کرد و جان راهب را هم گرفت و با خود برد.
روح روسپی بی درنگ به بهشت رفت، امّا شياطين، روح راهب را به دوزخ بردند. در راه راهب ديد که چه بر روسپی گذشته است و شکوه کرد: "خدايا ! اين عدالت است ؟ من که تمام زندگی ام را در فقر و اخلاص گذرانده ام، به دوزخ می روم و آن روسپی که فقط گناه کرده، به بهشت می رود !"
يکی از فرشته ها پاسخ داد: "تصميمات خداوند همواره عادلانه است. تو فکر می کردی که عشق خدا يعنی فضولی در رفتار ديگران. هنگامی که تو قلبت را سرشار از گناه فضولی می کردی، اين زن روز و شب دعا می کرد
روح او، پس از گريستن، چنان سبک می شد که می توانستيم او را تا بهشت بالا ببريم. امّا آن ريگ ها چنان روح تو را سنگين کرده بودند که نتوانستيم تو را بالا ببريم."
از کتاب: "پدران، فرزندان، نوه ها "-اثر
پائولو کوئليو
ساعت 0:51 نويسنده آرشام
|