
تا به حال زیر نجوای باران زیسته ای ...
تا به حال زیر تپش های آسمان رقصیده ای ...
رقص هر لحظه به رنگ تنهایی ...
در سکوت مروارید های آسمانی ...
تا به حال هم رنگ این آسمان گشته ای ...
تا به حال هم صدای این سرود گشته ای ...
تا به حال گوش به این آسمان لاجوردی دوخته ای ... 
این صدای گریه هر پری که دور افتاده از این همه زیبایی ...
زیبایی چشمان خیس تو ...
زیبایی آن صورت درخشان تو ...
زیبایی آن صدای گیرای تو ...
هر لحظه اشکی پشت اشکی می چکد...
تا که شاید ببارد در نگاه ماه تو ...
تا که شاید پیوندی دهد دستان تو ... 
در نگاه گم گشته این آسمان در دیدار تو ...
تا به حال زیر قطرات باران گم گشته ای...
تا به حال در سکوت این همه نجوا بیدار گشته ای...
این همان خواهش دیدار توست ...
این همان گم گشته امید در دیدار توست .....



ای همراه بهترین روزهای زندگیم نبودنت را باور نمی کنم
با اینکه می دانم محال ترین آرزوی من بوده ای ای همسفر جاده تنهاییم
دیری است که به امید با تو بودن نفس می کشم
و به انتظار دیدار تو زنده ام
با اینکه بارها گفته ای دیگر برنمی گردی
ای هم درد با غصه هایم هنوز هم شریک لحظه های غم و شادی من هستی
و من هنوز هم با کسی جز تو درددل نمی کنم
با اینکه می دانم در کنارم نیستی 
ای هم دل با قلب شکسته ام قلبم برای تو می تپد
و تنها تو می توانی مرهمی بر زخمهای کهنه اش باشی
با اینکه تو خودت قلبم را شکسته ای ای هم آغوش شبهای بی کسی ام 
هر شب یاد تو را در آغوش می کشم تا به خواب روم 
و پلکهایم به امید دیدن تو در رویا سنگین می شوند 
با اینکه تو آنقدر دوری که حتی در رویا هم نمی توانم به تو دست پیدا کنم 
ای همزبان بی صداترین فریادهایم 
حتی وقتی سکوت تنها حرفی است که برای گفتن دارم 
عشق تو را با تمام وجود فریاد می کشم
با اینکه می دانم گوشهایت صدای بی صدای دردهایم را نمی شنوند.........


سرگردان و تنها در میان سکوت مبهم خیال بر دیوار خاطرات تکیه زده ام . 
دیرگاهیست که قفل پنجره امید را در کوره راه امید های نا تمام دلم جا گذاشته ام . 
چقدر تلخ است لحظه ایی در میان اشک و آه چقدر روحم طوفانی و تاریک است
وقتی تمام ابرها در من میبارد .
تو می گویی کدامین زمستان در چشمانم نشسته که این چنین تلخ می گریم .
نگاه کن! نگاه کن آسمان را..... 
چقدر آبی است چون تمام ابرهای دنیا را به من داده تا چشمانم ببارد
درد زمستان را.....